نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده
بعد از انجام واجبات و ترک محرمات

کار آسان و کوچک ،صلوات فرستادن است

صلوت محبّت آور است،

و محبّت ،آدم رابالا می کشد

در بین وسایل رضایت خداوند و تقرب به وی،

چیزی که مختصر و مفید باشد ،صلوات زیاد است

با صلوات ،خدا شما را بالا می برد

صلوات عاشقانه و محبّانه،انسان را بالا می برد.

اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم

                               



:: بازدید از این مطلب : 225
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()
نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده
روایت :

الله حبیب البکائین

خداوند دوست گریه کنندگان است

...............................................

خدای متعال کسانی را که به خاطر نرسیدن

به مقامات معنوی گریه می کنند را دوست دارد .....

.....                   

...............................................................................................................



:: بازدید از این مطلب : 201
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()
نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده
داند آن عقلی که در وی روشنی است

             در میان لیلی و من فرق نیست

من کی ام ؟ لیلی و لیلی کیست ؟ من

             ما یکی روحیم اندر دو بدن

...........................................................

دو دوست واقعی باید اینگونه باشند

در مشکلات زندگی کمک کار هم باشند........



:: بازدید از این مطلب : 221
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()
نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده
قهر پرتاب کدورت هاست به ورطه سکوت موقت

و این خود به کدورت ضخامتی آزارنده می دهد

...............طولانی شدن قهر ،کدورت ها را

بیشتر می کند ،مشکلات را دو چندان می کند

باید از بچه ها بیاموزیم خیلی زود باهم آشتی

می کنند ،مثل شتر کینه ای نیستند.......

          



:: بازدید از این مطلب : 207
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()
نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده
در این گذرگاه

کار تو پیوستن به اردوگاه خوبی

کار تو دل بستن به زیبایی

کار تو گوهر ساختن از سنگ خاراست

کار تو لذت بردن از هر لحظه عمر

کار تو پیکار

با تیرگی هاست

کار تو بهتر بودن از دیروز

کار تو شیرین کردن فرداست

من دل به زیبایی ،به خوبی می سپارم ،دینم این است

من مهربانی را ستایش می کنم،آیینم این است

من رنجها را با صبوری می پذیرم

من زندگی را دوست دارم

انسان و باران و چمن رامی ستایم

انسان و باران و چمن را می سرایم

در این گذرگاه

بگذار خود را گم کنم درعشق،درعشق

بگذار ازین ره بگذرم با دوست،بادوست ....

..............               



:: بازدید از این مطلب : 246
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()
نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده
 

گررنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم   نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند

در کارخانه ای که ره عقل وفضل نیست   وهم ضعیف رای فضولی چرا کند

 

خانم اوجاقی عزیزم

پیامتان را بعد از گذاشتن مطلب آخر دیدم. وآرزو کردم ای کاش می شد هر روز شاگرد کلاس درس زندگیتان باشم.

و پیام حضرت حافظ را بارها تکرار کردم تا ملکه ذهنم شود.

گررنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم   نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
در کارخانه ای که ره عقل وفضل نیست   وهم ضعیف رای فضولی چرا کند

متشکرم.

http://huria.persianblog.ir/



:: بازدید از این مطلب : 259
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()
نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده

 

ده سال بود ازدواج کرده بودند و در مدت این ده سال 3 تا بچه بدنیا آورده بودند.

می گوید زمانی که با شوهرم ازدواج کردم بیکار بود. فصلی کارهایی می کرد. مثل دستفروشی.

الان هم بعد از دو سال کار کردن در یک شرکت، بیکار شده است.

در همان زمان نیمه بیکار بودن شوهرش، خودش بیکار ننشسته و 3 تا بچه به دنیا آورده بود تا الان که از نظر مالی از همه ی فک و فامیلهایشان عقب تر هستند، خدایی ناکرده از این نظر از قافله فک و فامیلهایشان عقب نمانده باشند.

3 تا بچه! با این وضعیتی که خودش می گوید دارند،در ماه حتی یک کیلو گوشت هم نمی توانند بخرند و در هفته یک کیلو میوه؛ ظاهرا داشتن نصف بچه هم زیادی است.

چه می شود کرد وقتی اعتقادمان هنوز این است که آنکه دندان دهد نان دهد.

بیچاره بچه ها! که نه به خاطر خود که به خاطر دادن آرامش و خوشبختی به دیگران بدنیا آورده شده اند.و حالا نه خود خوش اند و آن دیگران.

بدنیا آورده شده اند که فک و فامیلهای ننه و بابایش نگویند اینها اجاقشان کور است.

بدنیا آورده شده اند که در دوران پیری عصای دست این زن و مرد (پدر و مادر)باشند.

بدنیا آورده شده اند که این زن(مادر) را از شر بیکاری و یکنواختی کار خانه نجات دهند و سرگرمی او باشند.

بدنیا آورده شده اند که جای خالی مرد خانه(پدر) را پر کنند تا این زن(مادر) نبودش را احساس نکند.

بدنیا آورده شده اند تا عده ای که هر چند وقت یکبار ثواب خونشان کم
می شود، با کمک کردن به خانواده اش به عنوان بی بضاعتان جامعه اسلامی، آرامش گیرند.

 

آنکه دندان دهد نان هم دهد!

ولی اگر بتوانیم شکم بچه ها را با یک لواش و بربری پر کنیم، دلهای پر از آرزو و نیازهای اولیه برآورده نشده شان را چه کنیم که چشمهایشان با ضبط و ارسال تصویر شهر رنگین کمان، روزی چند بار آنرا
می سوزاند.

 



:: بازدید از این مطلب : 234
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()
نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده

 

اگر نباشد خواب و خوابهای شیرین، حتما استرسهایی که گاهی هر چند وقت یکبار با دیدن بعضی رفتارها بر من وارد می شود، دیوانه ام می کند.
خدایا ممنونم برای این نعمتی که عطا کردی.

ای کاش یک دریاچه پول داشتم تا با آن می توانستم تمام آدمهای بیکار کشورم را که حتی در مواردی که حقشان نیست، مجبورند دست برای هر رقمی جلوی دیگران دراز کنند، از پول سیراب کنم. (برادرم گفت شکم های گرسنه را می شود سیر کرد، ولی چشمهای گرسنه را نه).

خواهرم گفت البته بخشیدن نداشته ها خیلی آسان است، بگذار ببخشد. شاید فردا که یک دریاچه پر از پول نصیبش شد، دیگر اینقدر بخشنده نباشد.

دیشب که مجبور شدم در مقابل درخواست برخی از آدمها، علیرغم میل باطنی ام نه بگویم. فقط نگاه نگران همکارانم که شاهد فشارهای روحی حاصل از این نه گفتن هایم بودند، ته دلم را آرام می کرد. همین که احساس می کردم کنارم کسی هست که می فهمد چقدر این کار برایم دشوار است، آرامش می گرفتم. شوخی های همکارم و اینکه هر لحظه به هر شکلی می خواست خودش را کمک حالم نشان دهد، در آن وضعیت، مرا بیشتر متوجه کوچکی فکرم و ضعیف بودنم در مقابل خیلی از موقعیتهای دشوار می کرد و بزرگی تفکر و بزرگواری اش.

اینکه می شود به بسیاری از اتفاقات زندگی خندید. اینکه خنده و بی خیالی اش نه از روی نفهمیدن، بلکه به خاطر بیهودگی بسیاری از اتفاقاتی است که امثال مرا از پا درمی آورد.

دوستان بسیار خوبی دارم که تکیه گاهم هستند در زمان هایی که زنگ ساعت شماطه دارم به صدا در می آید.

دوستانی هم دارم که شاید علیرغم میل باطنی اشان این ساعت را در من به صدا درمی آورند.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 231
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()
نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده

 

ثانیه به ثانیه کار کردن در این کار و در این طرح، با این آدمها برایم مثل این است که شکنجه گری شیطان صفت را مامور کندن سانت به سانت گوشت تن ام کرده باشند.

لحن خوبشان برایم بد و بدشان بدتر است و دل و روده ام را به دهانم می آورد موقع همصحبتی. تعریف و تمجیدشان را نوعی فحش به خودم تلقی می کنم چرا که میدانم میدانند میدانم همه ی تعریفهایشان از آدم، فقط برای خر کردن است تا این چند روز برنامه را برای خودشان به خیر بگذرانند.

از وقتی همکاری برای همراهی با این آدمها را برای کاری که فکر می کردم شوم است، پذیرفتم. قادر به حفظ سلامت بدنم نیستم. آنفلوانزایی که آدمهای ضعیف تر از من بعد از یک هفته در بدنشان مهار کردند، هنوز به صورت درد در عضله هایم و سینه و ششهایم سیر می کند. سردرد و درد عضله های گردنم کار کردن را برایم دشوار کرده.

دلم سوخت برای خبرنگاری که امروز زنگ زد و گلایه کرد که "چرا هدیه ام را نفرستادی از همکارم- من که همه خبرهایتان را کار کردم." بعد چیزهایی از فساد مالی محل کارش گفت و ... اینکه همین ها هم کمک بزرگی به آدمهایی مثل آنهاست که دریغ می شود از طرف آدمهایی مثل من!.

کار کردن با آدمهایی که در کار، جز به خود و نزدیکان خود نمی توانند فکر کنند، بدترین و مشمئزکننده ترین حالت را در طول چند هفته اخیر در من به وجود آورده است.

کمک کردن به انجام طرحی که توسط افرادی با نیتهایی شوم دنبال می شود عشق به محیط کارم را در من کشته است.

طرحی که برای اجرای آن، شخصیت و حق و حقوق هیچ کس را رعایت نمی کنند. گروهی با یک هدف سیاه. با شعار بخور تا خورده نشی. چیزی که تا امروز این اندازه اش بسیار بی سابقه بوده است.

دروغ، ریا، خبرچینی، زیرآب زنی  کم ترین خصوصیات رفتاری بد این گروه است.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 229
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()
نوشته شده توسط : فرزادصمدزاده

 

 میگن انسان در پرخطرترین لحظه های زندگی یا دردناک ترین وضعیت جسمی خودش، مثل بیماریهای پردرد و شکنجه های جسمی، خدا را به زبان مادریش صدا می کنه و کمک می طلبه و  به زبان مادری ناله می کنه.

این امر کمک طلبیدن به زبان مادری در موقعیت های بسیار پرخطر و یا ناله کردن به زبان مادری شاید التیام دهنده درد باشد و شاید... ، نمی دانم چرا این اتفاق می افتد.

ولی امروز در سومین روز استراحتم در خانه که به خاطر مبتلا شدنم به آنفلوانزایی است که درمانش فقط استراحت و نوشیدن مایعات گرم است، به کشف جدید و جالبی در مورد خودم رسیدم.

موقع تماشای برنامه های خسته کننده ی رسانه ملی، در عبور از چند شبکه خبری بیگانه! رسیدم به یک شبکه آذربایجانی که داشت به زبان آذری برنامه ای در مورد نظامی گنجوی پخش می کرد. هیچ وقت از دیدن هیچ برنامه ی تلویزیونی تا این اندازه لذت نبرده بودم. چقدر شیرین بود شنیدن تاریخ ادبیات و شعر کشورم به زبان مادری. زبانی که ما آذری زبانها هیچ وقت جدی و رسمی به کار نگرفته ایم. و امروز هر جمله ی 5 کلمه ای آذری ما در گفت و گو های خانوادگی، مخلوطی است از 4 کلمه فارسی و 1 کلمه آذری.

وقتی برنامه تمام شد، من آنقدر در لذت دیدن این برنامه، غرق بودم که دیگر بیماریم را فراموش کرده بودم.

آیا می شود رسانه ی ملی ما هم روزی، کردها، آذری ها، لرها، بلوچ ها، ترکمن ها، عربها، تالش ها، گیلک ها و ... را هم مثل فارس ها به زبان مادری شان مورد خطاب قرار دهد. یا اجازه ی گفت و گو به زبان مادری را هم به آنها بدهد.

برای ارتباط عمیق با مخاطب خود، با زبان مادری مخاطب، با او سخن بگویید.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 216
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه | نظرات ()