دهقان پیر با ناله می گفت: ارباب ، آخر درد من یکی دوتا نیست ،
با وجود ای همه بدبختی
نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده
و چشم تنها دخترم را ((چپ)) آفریده است؟؟؟
دختر همه چیز را دو تا می بیند!!!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت !
چهل سال است که نان مرا زهرمار می کنی!
مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم ((چپ)) است؟!
گفت چرا ارباب دیدم... اما...
چیزی که هست ،
دختر شما همه این خوشبختی را ((دوتا)) می بیند...
ولی دختر من همه ای بدختی ها را...
:: بازدید از این مطلب : 175
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3