لیلی زخم برمی داشت، اما شمشیر را نمی دید. شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه، قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
کتاب "لیلی ناتمام..."نوشته ی خانم عرفان نظرآهاری و هدیه ی مریم جونم که ده بار خواندمش و هر بار که به سراغ کتابخانه می روم یادم می رود که کتاب مورد نیازم را بردارم. باز نمی توانم جلوی اشتیاقم را برای خواندن آن بگیرم. ایستاده جلوی کتابخانه حداقل دو سه بخش از آن را می خوانم.
خیلی زیباست.
:: بازدید از این مطلب : 227
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1