گفته ام خاطراتم "بو" دارند ...
و امان از آنهایی که عطرشان ، نگاهشان به زندگی ام پیوند میخورد .
همین میشود که هی عطر میبویم ، به دنبال کس - کسانی که دیگر یا نیستند ، یا نمیخواهم - نمیخواهند باشند .
آنها که دیگر نیستند که خب ... تکلیف شان مشخص است ، شاید گوری هم دارند و میتواند رفت و بر سر گورشان گریه کرد و یواشکی سرشان داد هم کشید و دعوایشان کرد برای رفتنشان ، و یا حتی آمدنشان! بماند که گاهی گوری هم ندارند.
آنها که نمیخواهم باشند هم ، پرونده شان دیگر بسته شده ... آنقدر میمانند ، تا پرونده شان در صندوقچه ی ذهن ، طعمه ی موریانه ی فراموشی شود.
آنهایی که نمیخواهند باشند اما بدترین اند ... معما هستند انگار ... هستند ، اما نیستند و به جایش برایت کلی علامت سوال و جای خالی میگذارند ... گفتم جای خالی ... جایشان هم همیشه در خاطرم خالیست ... همین ها حرصم را هم در میاورند ، هیچ بودنم را به رخ ام میکشند ، گیرم که هربار هم که میبینی شان ، لبخند مهمانم کنند ... یه روزی شاید بهشان بگویم ... بگویم که میدانم حق دارید ، حق انتخاب دارید ... اما تورا به خدا قبل اینکه تصمیم بگیرید ، چیزی ، حرفی ، جانوری!!! را جایگزین خودتان کنید تا انقدر با ندیدنتان تهی نشوم ، انقدر با هر لبخندتان ، غرورم نشکند ...
همین میشود که تسبیح چوبی ام همیشه عطراگین است ...
خودش نیست ، عطر اش اما هنوز هست ...
یعنی جایش خالیست ... خیلی خالی.
یعنی آن قدر ها هم که فکر میکنید ، من قوی نیستم ... گاهی باید باشید تا در جواب این همه ادعای رفاقت و نوع دوستی تان ، دستم را بگیرید .
نه دستگیری پیشکش ... پای احساسم را به خود زنجیر نکنید.
:: بازدید از این مطلب : 236
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4